پیدا و پنهان
زندگی چیست؟

زندگی همین لحظه است

اگر آنرا درنیابی"

از دست می رود. . .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دی1391 توسط صدیقه عباسی |

تو


تمام هستی ام تباه می شود،

شراره ای زاوج می رسد

تمام آسمان من پر از شهاب می شود

تو آمدی زدور ها ،

ز سرزمین نورها

به راه پر ستاره میکشانیم

فراتر از ستاره می نشانیم

نگاه کن!من از ستاره سوختم...

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |

دیوار

نشسته بودم ،تنها من و دیوار

احساس تو به من سیلی زد

و باز تنها شدم

تنهاتر از قبل...

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |

شب

 

شبم پر از رد پای توست

نمیدانستم تا ماه پیاده رفته ای...

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |
آرزو

هوای کوی دوست آرزوی شیرین من است

تو را به شوق، به باران

بمان تا عشق زنده ست

بمان که نام تو ،زیبایی بخش دنیای من است...

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |

یلدا


تو را از گوشه چشمانم نظاره کردم،

وقتی که از تکرار بی شرمانه ضربان تنهاییم

به ستوه آمده بودم .

زیبا بود و دلنشین ...

گمگشته روزها و شبهایم در اعماق مشوش ذهن!

با من بمان

در جایی که دو راهی چشمه سار چشمانم به پیوند میرسند،

دستان مشتاقم را به تو خواهم سپرد ،

تا در این آغاز فصل سرد

ودر این یلدای زمستانی،

من و تو نیز عشق مان را یلدایی کنیم

خوبم :پیشاپیش یلدات مبارک

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |

انتظار

حالم دگرگون است ،به گونه ای وصف ناشدنی

گویی زبان ،از بیان احساسم درمانده است

اکنون چگونه ام،حالی بس شگفت مرا در خود هضم کرده است

زمان دیدار نزدیک است ،

این را از تپش قلبم فهمیدم

حس خوبی دارم ،

نگاهی به ساعت دارم و گاهی هم ،

باز شدن در را،به امید ورودت انتظار میکشم

نفسهایم در سینه محبوس شده...

هر لحظه گویی ساعت هاست که بر من میگذرد

من تمام احساسم را در قلبم نه،در دستانم گذاشته ام

میخواهم از حضور باشکوهت ،که از آنسوی لحظه ها به سوی من می آیی،

غبار خستگی وتنهایی برگیرم

و تو اکنون در این زمان و برای ابدیت،

یگانه مهمان دستان گرم من خواهی بود...

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |

سحر

دیشب وقت سحر بود که آمدی

حضورت گرم بود و لطیف،گرچه دستانت

از سردی هوا یخزده بود

آمدنت ، دفتر خاطراتم را ورقی نو رقم زد

چه سحرگاه زیبایی بود

در آن سوز سرما،گرمای وجودت را

همراه با میوه سرخ احساس،برایم به ارمغان آوردی

فردا عشق می بارد...

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |
سکوت

باید نوشت...

دل خسته ام از سکوت،از بی صدایی و از غفلت

از قفل های سنگین آویزان پشت درهای بسته

از تهی شدن در حصار زمان

بسان چکه چکه آبی که از بلندای غاری

میچکد بر قطعه سنگی کوچک

و میبینی آن تکه سنگ را که چگونه پس از مدتی

از درون تهی می شود.

سکوت یعنی :

پهنای نیستی در حین زنده بودن

وسکوت

همان است که تو را از خودت جدا میکند

و از گفتن راز اندوه پنهانت باز میدارد.

و اکنون قلم بر دست ،به خود میگویم

سکوت را بشکن

چونان موجی که با تمام قدرت به صخره کنار ساحل میزند

تا بگوید :

بودنم را ،زنده بودنم را باور کن

آمدنم را ،هستنم را باور کن

ماندنم را باور کن...


نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط صدیقه عباسی |

 لذت های زندگی بیشمارند و ارزان .ما لذت بردن را در کودکی بجا گذاشته ایم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 توسط صدیقه عباسی |

کاش به عقب برگردد

و چه خوب می شد اگر گاهی . . . 

گاهی آرزو میکنم کاش چرخش عقربه های ساعت معکوس میشد . . .

کاش میشد گاهی زمان به عقب برمی گشت و یا متوقف میشد تا اینکه 

هرگز غبار زمان نگیرند آنچه را که اکنون برایم عزیزند

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 فروردین1391 توسط صدیقه عباسی |

ب.ن

 

باید راهی باشد . . .    باید راهی باشد . . .    باید راهی باشد . . .

در لحظات سخت زندگی ُ جمله بالا را زمزمه کنیم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 توسط صدیقه عباسی |
گاهی آنقدر نگران رسیدنیم


که فراموش میکنیم باید حرکت کنیم تا برسیم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 توسط صدیقه عباسی |
هیچگاه برای تازه شدن دیر نیست

نوشته شده در تاريخ جمعه 14 بهمن1390 توسط صدیقه عباسی |

لحن لطیف عاشقی


مردی در عالم رویا ،به سایه خود نگاه میکرد و جای پایش

که بر روی ساحل افتاده بود؛

اما جای پای دیگری را هم دید

به خداوند گفت:خدایا این جای پای کیست

که همیشه با من است؟!

خداوند گفت:فرزندم،جای پای من است که همیشه

با تو همراه است.

مرد بقیه روزهای زندگیش را از نظر گذراند

و لحظات بحرانی و سختی را

در ساحل زندگیش دید که فقط

جای پای خودش مانده،با گلایه از خداوند پرسید:

خدایا ،

پس درین شرایط سخت و بحرانی

که من نیاز به تو داشتم ،چراتونیستی؟

خداوند گفت :

عزیزم،این درست لحظه ایست که من تو را

به آغوش کشیده بودم و این است که

جای پاهای تو بر ساحل نمانده است

و مرد با نگاهی خیس

خداوند را می نگریست که همچون پدری مهربان

به او لبخند می زد.

(برگرفته از کتاب "لطفا گوسفند نباشید"

نوشته محمود نامنی)



 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 دی1390 توسط صدیقه عباسی |

پ.ن:


زندگی مثل یه پل قدیمیه،


به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرترخراب میشه


به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

یکرنگ بمان ،


حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که


مردمش براى پررنگ شدن


حاضرند هزار رنگ باشند...

                          

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

 

آدمک

آدمک آخر دنیاست،بخند

آدمک مرگ همینجاست،بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست،بخند

آدمک !خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است،بخند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

پ.ن:

هزار رنگ بودن همان نقاب دار بودن است.

ما آدمها هرلحظه از زندگی مان را با یک نقاب سپری می کنیم .

و گاه این نقابها آنقدر زیاد می شوند که ما اصل خودمان را از یاد می بریم.

کاش یاد می گرفتیم که همیشه همان چهره ای را داشته باشیم که در نهان داریم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

زندگی


لازم نیست برای طولانی زیستن


  به روزهای زندگیت اضافه کنی


  تلاشت این باشد که


  "زندگی" را به روزهایت اضافه کنی ...

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

سفر کرده


کاش میدانستم؛


باید با چند ماه خداحافظی کنم


وبه چند خورشید سلام



تا بیایی .... ؟!

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

 

دوست


پیدا کردن دوست خوب


مثل بازی انتخاب و چیدن دیوار قلعه هست


باید در انتخاب هر کدام دقت کنی


وگر نه " قلعه زندگیت " به بدترین نحو ممکن


ویران خواهد شد،


گاهی تصور اثراتش نیز سخت است ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

پ.ن:

آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست

هرکجاهست خدایا به سلامت دارش

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

زندگی و مرگ


مردن همیشه هست اما زندگی همیشه وجود نخواهد داشت.

چقدر برای زندگی و  بودن مان تلاش کرده ایم؟

شاید خیلی کم

انسانها به خودشان رحم نمی کنند .

آنها مدام در بند خواستنهایی هستند

که بیشتر به درد پس از مرگ می خورد تا دوران زندگی.

زندگی را باید با طعم گس روزانه اش تجربه کرد.

همانگونه که هست؛نه آنگونه که در رویا پرورش می دهیم.

ابزارها,راهها,و شیوه های رسیدن به مرگ بسیارند.

زندگی,ابزار نمی خواهد .زندگی نیاز به لحظه ها و آن هایی دارد

که به سرعت می گذرند.همان لحظه هایی که در اندیشه فرداهای نیامده,

آرزوهای به وصال نرسیده و نیازهای ناتمام گذشته است.

کاش زندگی کنیم

مرگ خودش به سراغ مان خواهد آمد.

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |

 

    اگر تنهاترین تنها شوم؛      

باز خدا هست

  او جانشین همه نداشتن هاست.

          نفرین ها وآفرین ها بی ثمر است،اگر تمامی خلق ،گرگ های هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد،

تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی،

تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی!

                                    " دکتر علی شریعتی "

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 آذر1390 توسط صدیقه عباسی |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

دانلود فیلم